خرید بک لینک
در این مطلب، جزئیات مربوط به «عیده و عیدیش!» ارائه شده است. پارسال شب عید بود و سربازم بودم.شرایطم طوری بود که 4 5 ساعت باید پست میدادم و 6 7 ساعت استراحت! بدون تعطیلی.سخت ترین قسمتش این بود که تهران باشی و دو ماه یک بار بتونی بری خونه ات که کرجه! کلافه بودم از اوضاع و مرخصی ساعتی گرفته بودم و رفته بودم امام زاده صالح(ع)گفتم فردا روز عیده یه عیدی بهم بدید. از این اوضاع راحت بشم.شب ساعت 12 منتظر بودم بیان دنبالم برم سرِ پست، یکی از راننده ها بخاطر سهل انگاری که کرده بود از رانندگی در اومد و یکی اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 2:55

آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «واقعه!» را در ادامه بخوانید. توو شبای قدر یه روحانی اومده بود و سخرانی میکرد، یه جا توو صحبتاش گفت هرکس، شبها قبل از خواب سوره واقعه رو بخونه فقیر نمیشه و وسعت روزی پیدا میکنه ( و به اصطلاح خودم پولدار میشه)بعد از ماه رمضون شروع کردم به خوندن سوره واقعه هر شب.یه مدتی گذشته بود، گفتم خدایااا! نمیخوای یه حرکتی بزنی ؟ اوضاع مالیم داغونه ها!دقیقا فرداش برام پیامک اومد و اون جایزه مصابقات حفظش قرآن سربازیو ریخته بودن :دی گفتم خدایا دمت گرم :دی چند روز مونده بود به شروع ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 2:55

آنچه تاکنون درباره «خواب» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.  داشتم از تهران برمیگشتم کرج با مترو.داخل قطار روو صندلی نشسته بودم و دو تا آقا کنارم بودن و یه آقا روبروم و یه خانمم کنارش.خوابم میومد و داشتم چرت میزدم.داشتم خواب میدیدم که یه جایی هستم و دارم سلام علیک میکنم و با بقیه دست میدم. بعد به دو تا آقای کناریم دست دادم و دستمو دراز کردم به سمت آقای روبرویی!یه لحظه چشمامو باز کردم دیدم دستمو دراز کردم به سمت روبروییا و دستم بین آقاهه و خانومه اس :| :))یکی دو بار دستمو آووردم بالا و دستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 2:55

آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «زادروز بزرگ مرد تاریخ معاصر» را در ادامه بخوانید.  امسال بر خلاف کاری که بقیه میکنن که میان عکس و استوری میذارن که تولده یه جیگری نزدیکه و این حرفا :)) گفتم به کسی اصلا نمیگم تولدم کِی هستش! و حتی روز تولدم هم پستی چیزی نذاشتم که امروز تولدمه!اما بر خلاف تصوراتم که انتظار نداشتم به جز عده قلیلی! تبریک بگن، کسایی بهم تبریک گفتن که اصلا فکر نمیکردم منو یادشون باشه! چه برسه تاریخ تولدم رو بدونن! خلاصه که امسال کلی هیجان زده شدم با تبریکایی که بهم گفتن خدا رو شکر که همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 2:55

در این مطلب، جزئیات مربوط به «زورکی» ارائه شده است. مادرم هر موقع میاد کنارم و می پرسه خب چه خبر؟؟ ینی یه خبری هست و میخواد یه چیزی بگه!چند وقتی بود گیر داده بود که برای اون یکی دختر داییت خواستگار اومده بیا بریم برای تو بگیریمش و گیر داده بود حسابی.طبق معمول از اون اصرار و از من انکار.چندین بار هی می پرسید خب فکراتو کردی ؟ منم میگفتم من که همون اول گفتم نه!حالا اون روز اومده کنار و میگه خب چه خبر ؟؟+سلامتی هیچی!- راستی اونایی که فکر میکردم نرفتن خواستگاریاا، من اشتباه فکر میکردم، برادرای اونا رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 31 تير 1405 ساعت: 2:55

پارسال شب عید بود و سربازم بودم. شرایطم طوری بود که 4 5 ساعت باید پست میدادم و 6 7 ساعت استراحت! بدون تعطیلی. سخت ترین قسمتش این بود که تهران باشی و دو ماه یک بار بتونی بری خونه ات که کرجه! کلافادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 16:36

توو شبای قدر یه روحانی اومده بود و سخرانی میکرد، یه جا توو صحبتاش گفت هرکس، شبها قبل از خواب سوره واقعه رو بخونه فقیر نمیشه و وسعت روزی پیدا میکنه ( و به اصطلاح خودم پولدار میشه) بعد از ماه رمضون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 16:36

داشتم از تهران برمیگشتم کرج با مترو. داخل قطار روو صندلی نشسته بودم و دو تا آقا کنارم بودن و یه آقا روبروم و یه خانمم کنارش. خوابم میومد و داشتم چرت میزدم. داشتم خواب میدیدم که یه جایی هستم و داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 16:36

امسال بر خلاف کاری که بقیه میکنن که میان عکس و استوری میذارن که تولده یه جیگری نزدیکه و این حرفا :)) گفتم به کسی اصلا نمیگم تولدم کِی هستش! و حتی روز تولدم هم پستی چیزی نذاشتم که امروز تولدمه! اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 16:36

این روزا مثه برگ درختا توو پاییزم که با هر بادی یه طرف میرن!

اصلا نمیتونم برای روزام حتی یه برنامه داشته باشم.

تا میام یه کاریو شروع کنم یکی ازم یه کاری میخواد و مجبور میشم کاری که خودم میخواستم انجام بدم رو بذارم کنار...

این روزا حس لمس بودن دارم...

+ هر از چند گاهی یه چیزایی ضبط میکنم برای خودم. یکی از اونا رو آپلود کردم و گذاشتم به عنوان آهنگ وبلاگ موقتا!

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 16:36

مادرم: چرا دیروز چایی ریختی برا خودت نخوردیش ؟

من: من؟؟

+ آره، لیوانی ریخته بودی مونده بود کنار سماور، بابات گفت ببین برا خودش چایی ریخته بود نخورد!

- واقعا؟؟ چایی ریخته بودم نخوردم؟

و هرچی فکر کردم چیزی یادم نیومد!

به درجه ای رسیدم که شده بارها قفل گوشیمو باز کردم اما یادم رفته میخواستم چیکار کنم و یه کار دیگه انجام دادم ، بعد از چند دقیقه یادم افتاده که یادم رفته اون کارو کنم!

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 16:36

اینکه در طول روز ایکس بار ، انواع فحش ها رو حواله این زندگی میکنم ، نشونه نارضایتی کامل از وضع زندگیم توو این برهه زمانیه !

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 16:36

مادرم هر موقع میاد کنارم و می پرسه خب چه خبر؟؟ ینی یه خبری هست و میخواد یه چیزی بگه! چند وقتی بود گیر داده بود که برای اون یکی دختر داییت خواستگار اومده بیا بریم برای تو بگیریمش و گیر داده بود حساادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 16:36

دوستان بلاگ اسکایی!

کامنت براتون میذارم بلاگ اسکای میخورشون

فلذا از گذاشتن کامنت معذوریم :|

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 16:36

خیلی دوست داشتم همون روزای اولی که رفتم سرکار ، زنگ بزنم به دوستامو بهشون خبر بدم اما با خودم گفتم ممکنه اونا ناراحت بشن که خودشون هنوز کار پیدا نکردن و بیخیال شدم...

برچسب: نویسنده: کیان احمدپور تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 16:36

صفحه بندی