عیده و عیدیش! در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/31 ساعت: 2:55
در این مطلب، جزئیات مربوط به «عیده و عیدیش!» ارائه شده است. پارسال شب عید بود و سربازم بودم.شرایطم طوری بود که 4 5 ساعت باید پست میدادم و 6 7 ساعت استراحت! بدون تعطیلی.سخت ترین قسمتش این بود که تهران باشی و دو ماه یک بار بتونی بری خونه ات که کرجه! کلافه بودم از اوضاع و مرخصی ساعتی گرفته بودم و رفته ...
واقعه! در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/31 ساعت: 2:55
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «واقعه!» را در ادامه بخوانید. توو شبای قدر یه روحانی اومده بود و سخرانی میکرد، یه جا توو صحبتاش گفت هرکس، شبها قبل از خواب سوره واقعه رو بخونه فقیر نمیشه و وسعت روزی پیدا میکنه ( و به اصطلاح خودم پولدار میشه)بعد از ماه رمضون شروع کردم به خوندن سوره واقعه هر شب.یه مدتی گ...
افشای جزئیات خواب
-
تاریخ: 1405/4/31 ساعت: 2:55
آنچه تاکنون درباره «خواب» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم. داشتم از تهران برمیگشتم کرج با مترو.داخل قطار روو صندلی نشسته بودم و دو تا آقا کنارم بودن و یه آقا روبروم و یه خانمم کنارش.خوابم میومد و داشتم چرت میزدم.داشتم خواب میدیدم که یه جایی هستم و دارم سلام علیک میکنم و با بقیه دست میدم. بع...
جزئیات تازه از زادروز بزرگ مرد تاریخ معاصر
-
تاریخ: 1405/4/31 ساعت: 2:55
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «زادروز بزرگ مرد تاریخ معاصر» را در ادامه بخوانید. امسال بر خلاف کاری که بقیه میکنن که میان عکس و استوری میذارن که تولده یه جیگری نزدیکه و این حرفا :)) گفتم به کسی اصلا نمیگم تولدم کِی هستش! و حتی روز تولدم هم پستی چیزی نذاشتم که امروز تولدمه!اما بر خلاف تصوراتم که انت...
زورکی در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/31 ساعت: 2:55
در این مطلب، جزئیات مربوط به «زورکی» ارائه شده است. مادرم هر موقع میاد کنارم و می پرسه خب چه خبر؟؟ ینی یه خبری هست و میخواد یه چیزی بگه!چند وقتی بود گیر داده بود که برای اون یکی دختر داییت خواستگار اومده بیا بریم برای تو بگیریمش و گیر داده بود حسابی.طبق معمول از اون اصرار و از من انکار.چندین بار هی ...
عیده و عیدیش!
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:36
پارسال شب عید بود و سربازم بودم. شرایطم طوری بود که 4 5 ساعت باید پست میدادم و 6 7 ساعت استراحت! بدون تعطیلی. سخت ترین قسمتش این بود که تهران باشی و دو ماه یک بار بتونی بری خونه ات که کرجه! کلاف
واقعه!
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:36
توو شبای قدر یه روحانی اومده بود و سخرانی میکرد، یه جا توو صحبتاش گفت هرکس، شبها قبل از خواب سوره واقعه رو بخونه فقیر نمیشه و وسعت روزی پیدا میکنه ( و به اصطلاح خودم پولدار میشه) بعد از ماه رمضون
خواب
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:36
داشتم از تهران برمیگشتم کرج با مترو. داخل قطار روو صندلی نشسته بودم و دو تا آقا کنارم بودن و یه آقا روبروم و یه خانمم کنارش. خوابم میومد و داشتم چرت میزدم. داشتم خواب میدیدم که یه جایی هستم و دا
زادروز بزرگ مرد تاریخ معاصر
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:36
امسال بر خلاف کاری که بقیه میکنن که میان عکس و استوری میذارن که تولده یه جیگری نزدیکه و این حرفا :)) گفتم به کسی اصلا نمیگم تولدم کِی هستش! و حتی روز تولدم هم پستی چیزی نذاشتم که امروز تولدمه! ا
لمس!
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:36
این روزا مثه برگ درختا توو پاییزم که با هر بادی یه طرف میرن! اصلا نمیتونم برای روزام حتی یه برنامه داشته باشم. تا میام یه کاریو شروع کنم یکی ازم یه کاری میخواد و مجبور میشم کاری که خودم میخواستم انجام بدم رو بذارم کنار... این روزا حس لمس بودن دارم... + هر از چند گاهی یه چیزایی ضبط میکنم برای خودم. ی...
گیجی!
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:36
مادرم: چرا دیروز چایی ریختی برا خودت نخوردیش ؟ من: من؟؟ + آره، لیوانی ریخته بودی مونده بود کنار سماور، بابات گفت ببین برا خودش چایی ریخته بود نخورد! - واقعا؟؟ چایی ریخته بودم نخوردم؟ و هرچی فکر کردم چیزی یادم نیومد! به درجه ای رسیدم که شده بارها قفل گوشیمو باز کردم اما یادم رفته میخواستم چیکار کنم و...
عنوان بعدا انتخاب خواهد شد!
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:36
اینکه در طول روز ایکس بار ، انواع فحش ها رو حواله این زندگی میکنم ، نشونه نارضایتی کامل از وضع زندگیم توو این برهه زمانیه !
زورکی
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:36
مادرم هر موقع میاد کنارم و می پرسه خب چه خبر؟؟ ینی یه خبری هست و میخواد یه چیزی بگه! چند وقتی بود گیر داده بود که برای اون یکی دختر داییت خواستگار اومده بیا بریم برای تو بگیریمش و گیر داده بود حسا
کامنت خوری!
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:36
دوستان بلاگ اسکایی! کامنت براتون میذارم بلاگ اسکای میخورشون فلذا از گذاشتن کامنت معذوریم :|
مشغولیت
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 16:36
خیلی دوست داشتم همون روزای اولی که رفتم سرکار ، زنگ بزنم به دوستامو بهشون خبر بدم اما با خودم گفتم ممکنه اونا ناراحت بشن که خودشون هنوز کار پیدا نکردن و بیخیال شدم...
عطر
-
تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 7:05
بسم الله آدمِ عطر بازی (!) هستم و عطرای زیادی تست کردم. از کنار آدما که رد میشم خیلی وقتا اسم عطرشونو میتونم حدس بزنم! حدود 6 7 سالی یه عطرو میزدم و واقعا دوسش داشتم و ناشناخته بود تقریبا و خیلیا ازم میپرسیدن عطرت چیه؟! چند وقت بود از کنار بعضیا که رد میشدم با خودم میگفتم اینا چقد بوی منو میدن! تا ا...
جنایت های هَشَفتی!
-
تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 7:05
خواهرم حالش میزون نبود، مادرم چندتا پرتقال آوورده میگه بیا آب اینا رو بگیر خواهرت بخوره! بعد از اندکی بهونه آووردن که نمیخوره و این حرفا شروع کردم به آب گیری! دیدم بخوام لیوانا رو پر کنم خیلیه! یه مقدار آب گرفتم، دیدم مادر داره نماز میخونه، بطری آب خنک رو از یخچال در آووردن یه مقدار آب ریختم توش -_-...
اندر حکایات زلزله
-
تاریخ: 1396/10/3 ساعت: 7:05
زلزله که اومد یکی دو ساعتی بیرون بودیم .بعدش دیگه بیخیال شدیم و اومدیم خونه تخت خوابیدیم! اینکه چطور بود زلزله و چیکار کردیمش بماند. توو اون چند ساعتی که بیرون بودیم به این فکر کردم که اگه زلزله بیاد و بمیرم چی میشه؟؟ برگشتم به همه گفتم اینقد به خواهرم بدهکارم و دیگه به کسی بدهکار نیستم، یه مقدارم ن...
و انا الیه راجعون!
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 22:26
برای کسی که چندین سال می نوشته سخته که ننویسه! فلذا بعد از یکسال تعطیلی مجددا مینویسم باشد که رستگار شویم!! دوباره مینویسمت ای بلاگ... +این سری ببینم بلاگفا چطوره :دی + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۶ساعت 13:5  توسط Mr hashaft |
آنچه گذشت!
-
تاریخ: 1396/8/5 ساعت: 22:26
بسم الله خب توو این تقریبا یکسالی که ننوشتم اتفاقای زیادی افتاد اما مهمترینش سربازی بود! بعد از اینکه کارای فارغ التحصیلیمو انجام دادم ، کارای اعزام به خدمتمو انجام دادم و اردیبهشت امسال شد تاریخ اعزامم. دنبال این بودم که امریه بگیرم یه ارگانی و